![]() |
![]() |
|
| سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ....ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود |
|
1.
آدم نسبتا عجولي مثل من وقتي توي اين سيکل بلاتکليفي بيفته اونقدر خود خوري ميکنه که بعد از چند وقت اينويزيبل ميشه. ديشب با يکي از رفقايي که از نظر من از لحاظ عقلي کاملا قابل مشورت کردن هست صحبت ميکردم. ازش پرسيدم اگه جاي من بودي چه کار ميکردي؟کلي هم شرايط رو براش تشريح کردم. آخرش سکوت دريافت کردم... واقعيت اينه که توي زندگي، هيچ کس جاي هيچ کس نيست. بارها به رفقا گفتم که هيچ وقت حسرت زندگي ديگري رو نخورين. چون خدا توي زندگي هر کسي بر حسب توان تحملش مشکلات ميذاره. شايد من نتونم مشکلات و شرايط هيچ بني بشر ديگه اي رو تحمل کنم و شايد هيچ بني بشر ديگه اي نتونه الانِ من رو تحمل کنه! 2. يکي از لذت هاي بزرگ زندگي اينه که وقتي يه غزل سروده ميشه داغ داغ بشنويش. اديت نشده و خام خام... 3. يه وقتايي گفتن واقعيات به بعضي عزيز ها سخته. امروز با گريه دو سه تا جمله گفتم...چقدر هم سنگين بود. 4. ف.ج بم ميگه خيلي آروم شدي. غصه نخور خواهر...يواش يواش محو ميشم اصن. |
|
ديروز رو کلا به بطالت گذروندم. کلي هم ديشب دير خوابيدم ديگه نور علي نور شد! داشتم خواب ميديدم با مجيد رفتيم گردش و بعضي از دوستام هم هستن. شروع کردم به معرفي کردن. کلا دوستامو با آب و تاب معرفي ميکنم... کلي آشنايي پيدا کرد اما آخرش آروم بهم گفت: آبجي ميشه چند ماه تحمل کني تا کارات به يه نتيجه اي برسه؟ بعد با دوستات بري اينور اونور؟؟ :دييييييي پ.ن. يني همچين داداشي دارما. توي خواب هم دست از انگيزه دادن به من برنميداره :)) |
|
بگفتا حال ما برق جهان است گهي پيدا و ديگر گه نهان است... خب يه وقتايي حوصله نيست. سرعت جلو رفتن آدم كم ميشه. امروز هم از همون روزها بود. بي حوصله بودم. اومدم خودمو مجبور به خوندن كنم ديدم انگار يه پاك كن گرفتم دستم دارم اون چيزايي كه قبلا يادگرفته بودم رو هم پاك ميكنم...كلا بي خيال شدم... بعضي آدم ها رو آدم دوست داره كشف كنه. لااقل در وهله ي اول حس كنجكاوي آدم فعال ميشه و دوست داره اطلاعات كسب كنه. وهله ي دوم سوم و ... هم وجود نداره!!! صدام گرفته دو روزه. نميدونم چرا. اثر غصه خوردنه! پ.ن. هميشه خودم رو شاد شارژ و پر انرژي ميخوام. توقع زياديه؟ |
|
حس همون آدمي رو دارم که انگشتش رو توي سوراخ سد نگه داشته تا فاجعه اي اتفاق نيفته و تمام نگرانيش اينه که دستش بي حس شه و توان نگه داشتنش تموم... حالا خيال کن اين مقاومت، يه مقاومت يه روزه و دو روزه نيست. مال يه عمره. از همون روز اول... و اين روزا به مرحله اي رسيده که تمام دستش کبود شده و چيزي نمونده که بي خيال سد و مقاومت و فاجعه بشه... چيزي که پشت سد هست سيلِ، سيلِ نا اميدي... اون سد هم ايمانِ و اميد به خدا... و اون سوراخ توي سد يه مساله اي هست که شايد گذاشته براي امتحانم... گذاشته ببينه کي خسته ميشم و دستم رو بر ميدارم و غرق ميشم... حالا من چه حالي دارم؟خدا عالمه! حالا تا کي دووم ميارم؟ خدا عالمه! پ.ن. واقعيت تلخيه که زده به سرم! بايد يه چيزايي رو توي زندگي کات کنم. کاشکي ميشد مث کامپيوتر بعضي فولدر ها رو شيفت ديليت کرد و کل زندگي رو با بقيه فولدرهاي باقي مونده سر کرد. حالا کي فهميد من چي گفتم؟ اونم خدا عالمه! |
|
1.
از ديروز تا حالا همچنان شوکه ام. پدر دوستم به رحمت خدا رفته. از خودم هم ناراحتم که من چه دوستي هستم که اينقدر دير متوجه شدم...خدا رحمتشون کنه. 2. روحم لا به لاي شعرهاي سيد علي صالحي گير ميکنه. واقعا دلم ميخواد ببينم بقيه چه حسي دارن وقتي شعرهاي ايشون رو ميخونن. به عنوان مثال شعري که توي اين لينک اومده. 3.
فقط میبخشم، اما فراموش نمیکنم ...
اين روزا دارم تلاش ميکنم کدورت زدايي کنم. کدورت هايي که شايد تا جاييش هم خودم مقصر باشم. در کل دوست ندارم ناراحتي هام بيشتر از يه زماني بروز پيدا کنه و به خاطر همين هم شده سعي ميکنم حتي در ظاهر هم که شده ببخشم و به رو نيارم. يه واقعيتي هم هست اينه که وقتي چيزي شکست، با بند زدن مث روز اولش نميشه...در هر حال...بگذريم. 4. شايد رونوشت به ش.ت: مسائل زندگي شامل دو بخشه. يک بخش کارهايي که ما ميتونيم بکنيم(همون محدوده ي محدود اختياراتمون که همين هم زير مجموعه خواست خداست) و يه بخش هم کارهايي که صرفا دست خداست( مثالش رو ديروز به هم گفتيم. يادته که؟) و حالا مساله اينه که ما بايد توي اون بخش اختياراتمون ماکزيمم تلاشمون رو بکنيم. و توي اون بخش مربوط به خدا فقط دعا کنيم و توکل کنيم و دخالت نکنيم و ناشکر نباشيم و غرغر نکنيم!(چقدرم سخته) |
|
به دلايلي كه خارج از شأن وبلاگه و مربوط به موقعيت اتاق ما ميشه بعد از ناهار يه سر رفتم اتاق قبلي ( يعني ش.ت و م.ا ميدونن چيه دليل! نيشتونم ببندين الان :دي) بعد ديدم بَه بَه دو تا خواننده هاي دائمي وبلاگم اونجان. يكي به بركت گوگل خوان وبلاگمو ميخونه (البته غر ميزنه كه چقدر تند تند آپ ميكنم :دي ) و اون يكي هم صادقانه اعتراف كرد كه دوس داره فضولي كنه ببينه در چه حالم و چيچي از وبلاگم سر در مياره :)))))))) نفر دوم اعتقادات سرسختانه اي به روح داره :))))) ديگه دادگاه اعتراف كشون برگزار شد و با كركر خنده تمام سوالاي ش.ت رو پيچوندم. سوالها اين شكلي بود: كي از هواپيما بهت اس ام اس زد؟ كي اعصابتو خورد كرده؟ :)))) يني توي روحت ها :)))) بعدش كه مامويت خطير و ناگفتني ام رو توي اتاق اونها انجام دادم(نخند!) با ش.ت برگشتيم اتاق من يه من اختلاط كنيم. فاز شوخي همينجا تموم شد رفتيم فاز جدي! بدجوري دارم حس ميكنم نسل ما داره دچار مرگ تدريجي و روزمرگي كشنده ميشه. باور كنيد خودمون بايد خودمونو نجات بديم. باور كنيد اون دنيا ما حق هيچ سوالي از خدا نداريم و فقط اون از ما ميپرسه كه عمرتون رو چجوري صرف كردين و فرصتي رو كه در اختيارتون قرار دادم چي كار كردين... حال ندارم تمام حرفامونو دوباره تكرار كنم. اما فقط همين بيت رو مينويسم دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی پ.ن. رونوشت به ش.ت: نوشته هاي منفي وبلاگمو جدي نگير! كلا فاز منفي رو اينجا تخليه ميكنم :))) گول خوردي آي گول خوردي :دي |
|
اگر تونستي مشکلي رو درست بفهمي يعني نصف راه حل رو پيدا کردي! ******* مشکلي به نام بحران هويت! چيزي که متاسفانه در بين همنسلهام دارم ميبينم و ميترسم توي اين سيلاب، خودم هم به همين سمت کشيده بشم. فعلا که دست و بالم رو به يه رسمان محکم الهي گره زدم...شايد که بتونم تاب بيارم و تسليم اين هياهوي شوم نشم... نميدونم رک صحبت کنم يا نه؟ نميدونم چجوري بگم که به ايکس و ايگرگ و زد برنخوره! نميدونم چجوري بگم که سازنده باشه! چي بگم؟ شايد تا قبل از ورود به دنياي نت خيلي چيزها رو از نزديک لمس نکرده بودم، يادمه دوران کارشناسي خيلي راحت آدم ها رو ناديده ميگرفتم و انگار ميکردم که من از دنياي ديگه اي هستم و اين ها از دنياي ديگه اي. اونقدر دنياي خودم پاکيزه و جذاب و بدون هيچ خدشه اي بود که حتي لزومي نميديدم که با کسي خارج از اين دنيا صميمي بشم ( اون موقع اوج درونگراييم بود).چشمام هنوز کور بود از عشقي که چند سال قبلترش لابلاي درخت هاي فلان باغ و با اون صداي قران چشيده بودم...هپروت جذابي بود...(هپروت به معناي کاملا مثبت هست اينجا. حسرت تمام اون روزهامو ميخورم الان) الان که سه ساله اين طرف ها پرسه ميزنم انگار اندازه ي صد سال آدم ديدم، تازه فهميدم همسن و سالهام چجوري هستن و اصلا دنياي واقعيت چيه! دنياي مجازي اي که من رو از لاک خودم کشيد بيرون تا واقعيت ها رو ببينم... و چه واقعيت هايي... و چه نسلي... و چه هويت به باد رفته اي! پ.ن. دارم حاشيه ميرم. حالم خوب نيست. نميشه رفت سر اصل مطلب. نميشه رک گفت که چه موريانه اي از درون نابودمون کرده . براي اين درد بزرگ بي هويتي چه راه حلي ميشه ارائه کرد؟ هويت رو چجوري بايد تزريق کنيم؟ ديني که لابلاي سياسي بازي هاي احمقانه، چهره اش تخريب شد رو چجوري ميشه بازسازي کرد؟ جوونهايي که به خاطر فشارهاي احمقانه اي که جوگيران انقلاب بهشون وارد کردن، دين گريز شدن رو با کدوم دست نوازش ميشه برگردوند؟ اون هويت ايراني که به اسم دين- که براي خودشون هم ناشناخته بود- تخريب شد رو چطور ميشه درست کرد؟ هيچي برامون نمونده به ولله! از دين پوستيني مونده و از هويت ايراني خيالي! خودمون بايد خودمون رو پيدا کنيم . اما انگار توان نمونده براي خيلي ها. من آدم هاي بي رمقي رو ميبينم که اصلا نميدونن از زندگي چي ميخوان....بگذريم. همه چي گفتم الا اصل مطلب! |
|
1.
حس عجيبي است که ندوني خدا تاريخ پايان زندگيت رو کي در نظر گرفته و از طرفي هم علاقه اي به اين دنيا و تمام ما يتعلقش (الا خانواده ات) نداشته باشي و مجبور باشي روزها رو سپري کني و با قواعد دنيا و دين بازي کني تا بگذرد! (در مورد دين دوست ندارم بازي رو به کار ببرم . بهتره اسمش رو بذارم تبعيت) 2. جالبه که اينقدر خسته ام!! اصلا وقتهايي که ميبينيد من حسابي سرخودم رو با چيزي گرم کردم به سلامت نشاطم شک کنيد! حالا خيال کن که اين هم يک افيون ديگه مثل تمام افيون هاست و بهانه اي براي گذروندن عمر. اما خداييش اگه بتونم نتيجه بگيرم برام خيلي هيجان انگيز ميشه! 3. ديروز کوه بودم... جديدا آدم ها رو توي فاصله هاي مشخص ميتونم تحمل کنم و تعداد خيلي خيلي انگشت شماري هستن که تونستن توي فاصله ي کمي از من بمونن و ازشون دوري نکرده باشم. دو تا از دوستايي که باهام بودن ديروز جزو اون دسته آدم هايي هستن که به نظرم به نسبت اونهايي که ميشناسم و ديدم، هم از عقلانيت بالايي برخوردارن و هم درجه ي خودخواهيشون و لوس بازيشون خيلي کمه. در يک کلام اينکه توي اين وضع درب و داغون من، خيلي بي تنش و راحت ميتونن من رو تحمل کنن... لذت آشنايي با آدم هاي جديد هم که جاي خودشو داره. تازگي ها دارم حس ميکنم هم به اوج درونگرايي رسيدم و هم به اوج برونگرايي!! حالا اوج اوج رو نميدونم اما اندازه ي هر دو يه جور شده انگار! خيلي وقت بود دست کودک درونم رو نگرفته بودم ببرمش هوا خوري. ديروز خيلي خوش گذشت. با يک عالمه خنده و شيطوني و بچه بازي :))) 4. امروز از ساعت 9.45 با زنگ رفقا بيدار شدم. يه روز خوب پر از تل و اس ام اس بود. کسايي که فکر ميکردم خيلي دور افتادم ازشون، امروز يا باهاشون حرفيدم يا با اس ام اس احوالپرسي کرديم. خوش گذشت بهم:) خدا روشکر. توي کل اس ام اس ها دوتا از اس ها جوک بود خوشم اومد. يکي اس ام اس زن ويروسي است که ... و اون يکي هم همون که براي بروبچ سند کردم. مقدمه ي جديد گلستان سعدي :دي 5. وقتي ميخوان من رو معرفي کنن ميگن فلاني شاعره اولش بدم نمياد. عاشق شعرم. اما وقتي دقيق نيگا ميکنم ميبينم خيلي خنده داره خداييش :)))) يه بيت درست درمون ندارم. همون نيمچه شاعر به من بگيد بهتره:دي 6. فکر کنم جواب نذرم رو گرفتم..... نه! نه! خيال نکنيد در دنياي بيرون اتفاقي افتاده ها. بلکه در دنياي درون من يه اتفاقي افتاد و کلا بي خيال خواسته ام شدم. به همين راحتي...! |
|
يه حس افتضاحي چند وقته خِرِ گلومو گرفته داره خفه ام ميکنه. نميدونمم چجوري خلاص شم؟ نميدونمم چي بگم... فقط ميدونم دارم خفه ميشم. حالا چه بايد کرد؟؟؟ اينکه حس کني چرا حواست نبوده و الان هزار بار بگي دشمن دانا به از دوست فلان! اونقدر هم مساله ي مهمي نيس که برم رک در موردش حرف بزنم. اما برام سنگين بود کارش :| |
|
1. لکن اينگونه نباشد که هر روز دوستان ميخوان با من قرار بذارن بگن بيا نمايشگاه :دي درسته که محل کارم نزديکه و بالفور ميرسم اونجا اما خب ديگه دوبار کافيه. لطفا رفقاي بعدي در قرارهاشون تنوع به خرج بدن. (بي ربط به عنوان) 2. دوست جونم که امروز باهاش رفتم نمايشگاه از اون دسته رفقايي بود که خيال نميکردم هيچ وقت ببينمش. کلي ذوق کردم که اومد تهران. تا هواپيماش نشست اس ام اس زد که : آب زنيد راه را هين که نگار ميرسد... :)) يه قلم هوشمند قرآني خريده بود (البته دوتا).منم کنجکاو شدم ببينم چجوريه يه کم نيگا نيگاش کردم مخ برقيم به هيچ نتيجه اي در موردش نرسيد. بعد رفتيم مفاتيح و نهج البلاغه اش رو تست کنيم اونقدر که گفت اَخي اَخي و به عربي گفت که موجود نيست کلافه شديم رفتيم پيش فروشنده هه که بفهميم چي به چيه. اصلا هم مهم نيس که چه تيکه اي از فروشنده دريافت کرديم من باب اين مدل سرخوشي :)))) (بي ربط به عنوان) 3. موقع برگشتن خواست دربست بگيره يارو گفت از نمايشگاه تا اسکندري 25 تومن... آخرش با 12 تومن راهي شد. نميدونم چي خيال کردن؟ به بهونه ي يه نمايشگاه ميخوان اينقدر مردم رو تيغ بزنن؟؟؟ همچين ملت بي رحمي هستيم... (مرتبط با عنوان) 4. يه توصيه دارم به دوستام و خودم حتي! هر وقت خواستين کسي رو براي زندگي انتخاب کنيد، سعي کنيد که کسي باشه که همونجوري که هست قبولش داشته باشين و به اميد عوض کردن طرفتون يه زندگي رو شروع نکنيد... اگرم اين اشتباه رو کردين و به اين اميد ازدواج کردين، اگر ميخوايد زندگيتون ادامه داشته باشه دست از تربيت طرفتون و عوض کردن اون برداريد... (کمي با ربط به عنوان) 5. خيلي چيزها تقصير خودمه. وقتي کسي رو بهم پيشنهاد ميدن و نديده و نشناخته يه قضاوت کلي ميکنم تا الکي کات کنم و تموم شه، هيچ فک نميکنم اگه به گوش طرف برسه چي ميشه و به اين فک نميکنم آيا اگه کسي اينجوري دربارم حرف بزنه چه حالي ميشم!!!! يادم باشه هر کسي اندازه ي خودش اندازه ي وقت گذاشتن و فکر کردن داره :( کو تا بفهميم رفتار انساني يني چي... (مرتبط با موضوع) پ.ن. در ايران! هر روز خسته تر از ديروز! |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
درهميات ذهن من! شعر قرآن و اما عشق... رمضان 1390 نوشته اي که مخاطب ندارد... |
| پیوندها |
|
هلو لانا آرامشگر نجواي من آيات غمزه رنگين کمان وياناي نازنين ما کتابخانه ي احاديث شيعه |
|
RSS
|